خانه کشی   

انتقال وبلاگ

از وقتی که پرشین بلاگ هک شد ما هم خوش خوشانمان شد که حالا حالاها آپدیت نمی کنیم....

بگذریم وبلاگ جدید ما را ببینید.البته امیدورام بلاگفا هم هک شود.

www.salsabill.blogfa.ir

لینک
   هوم و سوم در منابع ايرانی و هندی(بخش دوم)   

قبل از این که بخش دوم مقاله را بخوانید و منتظر بخش سومش باشید تذکر نکته ای را لازم می دانم.اگر که ترس از دیده نشدن و رادیکال و این چیزها نبود از همان اول با اسامی خودمان می آمدیم.بارها فکر کردم که مراسمی بگذاریم و خودمان را لو بدهیم .منتظر فرصت هایی بودم که اولین کتابم از زیر چاپ در آید و حالا دوسال است که منتظرم.می خواستم دستم زیادی خالی نباشد.الان هم هنوز نمی خواهم خودم را لو بدهم.این نکته را برای عزیزترین استادم نوشته ام.خودش خوب می داند که با ما چه کرد.فلذا زین پس لقب خود را از «حالگیر» به «حالگرفته» تغییر می دهیم.لطفتان مستدام استاد!

سوم : soma

واژه سوم به معني عصاره ، افشره ، زبده ، جوهر و شربت مقدس يا شراب گياه سوم است و هم چنين اين واژه در ادبيات مقدس ودايي به گياه زندگي ، آب حيات، ماه و خداي ماه نيز اطلاق شده است.سوم همان افشره سكرآور است كه هندوان در قرباني هاي ودايي مي نوشيدند ؛ در اين قرباني ، قوچ و بز نر ذبح مي كردند.

در ابتدا هويت سوم از روح كيهاني جدا نبوده ولي بعدها در دوره "ويدانت" ، سوم جاي "برهما" را گرفت؛ چنان كه گفته اند او "اندرا" و "اگني" و همه خدايان است و هم گفته اند كه همه خدايان در قيامت كبري فاني مي شوند و فقط خداي سوم باقي مي ماند و خالق جهان نويني مي گردد.در قيامت رحم يا زهدان اقيانوس ، همه خدايان را در خود جاي مي دهد. البته از اين گونه افسانه ها و گفته ها و سخنان همانند آن چيز مشخصي را درباره فلسفه هندو كه در وداها تعليم داده مي شود نمي توان آموخت.(هند در يك نگاه ــ ص 341)

سوم در دوره ودايي :

از زماني كه سرودهاي ودايي سروده شده تا به امروز سيستم هندوئيسم دستخوش انقلاب عميق فكري شده است و تغييرات عمده و اساسي در آن روي داده است؛ تا جائيكه خدايان درجه اول و مورد تحسين هندوان قديم  ، در دوره هاي بعد به درجات پائين تر تنزل كرده اند و برخي ديگر كه در عهد باستان در درجه دوم اهميت قرار داشتند به درجه اول ارتقا يافتند و گروهي به كلي از اهميت افتادند و خدايان تازه اي پيدا شدند. ظاهرا اين تغييرات عمده مقارن يا پس از ظهور بودا در سيستم هندوئيسم روي داده است.

در قرباني هاي ودائي ، برهمنان مجري قرباني ، گياه سوم را از كوه ها و جاهاي مخصوص جمع و شيره آن را با آب مخلوط مي كردند و از صافي مي گذراندند و پس از تخمير مي نوشيدند.خواص سكر آور آن براي برهمنان خوش آيند بود و بدين جهت مي گفتند كه خدايان نيز آن را دوست دارند.

قسمت هاي زيادي از سرودهاي ريگ ودا نيز راجع به همين افشره سوم است و تقريبا "ماندالاي نهم"  در ستايش و منافع آن اختصاص يافته و آن را به درجه الوهيت رسانده اند و صفات سرمدي و قدرت مطلق و شفادهنده بيماري ها و بخشنده مال و خداوند خدايان، شناخته شده و آن را با وجود مطلق يكي پنداشته اند.

خداي سوم ، نماينده افشره سوم است و نزد هندوان حكم "ديونيس" روميان را دارد.(هند در يك نگاه ــ صص 344-341 )

قرباني سوم جگ somayuga :

مجموعه سام ودا شامل سرودهايي است كه مخصوصا هنگام  برپا داشتن تشريفات قرباني سوم جگ يا گياه سوم ، روحانيون با صداي بلند مي خوانند.موضوع اصلي اين سرودها وصف خدايان گونه گوني است كه با حضور آن ها ، قرباني واجد اهميت مي شود و نيايش و ستايش كنندگان و بانيان را توفيق و ياري مي دهد و با قدرت فوق العاده خيراتي را كه در آتش قرباني ريخته مي شود و نيز عصاره سوم را تقديس مي كنند.

نخستين كار در اين قرباني جمع آوري بوته هاي سوم و چوب اراني به منظور روشن كردن آتش مقدس است.اين كار بايد در شب مهتاب صورت بگيرد و از زمين مسطحي در قله كوه فراهم آيد.شرط و رسم است كه بوته هاي گياه را نبايد از ريشه ها قطع كرد.پس از كندن برگ هايش ، شاخه هاي بي برگ را روي يك گاري كه دو قوچ يا بز نر آن را مي كشند ، مي گذارند و به خانه خيرات كننده مي برند.آن گاه آن دو حيوان را پوزه بند مي زنند و برهمنان آنقدر مشت محكم بر بدن آنها مي كويند تا بميرند.هرگاه حيوان بي زبان طي شكنجه خفيف ترين صدايي بكند ، آن صدا بد شگون است . پس از كشتن و پوست كندن حيوان و جدا كردن غشاء پوششي ، گوشتش را به قطعات كوچك تقسيم مي كنند ، مي پزند و با آرد مخلوط مي كنند و گلوله هاي گوشتين درست مي كنند و پاره اي برهمنان اين گلوله ها را قورت مي دهند و پاره اي ديگر گلوله ها را فقط به نوك زبانشان مي كشند.

هنگامي كه ساقه هاي بوته سوم را به تالار خيرات مي برند آن را اول برهمنان با سنگ مي كوبند و بعد در ميان  دو تخته چوبين مي گذارند تا بتوانند خوب بفشارند و افشره آن ها را بگيرند.آن گاه ساقه ها را با عصاره گرفته شده روي يك صافي كه از موي بز نر بافته شده مي نهند و روي آن آب مي پاشند و برهمن هايي كه مراسم را انجام مي دهند با انگشتان خود آن را مي فشارند.البته انگشت يكي دو تا از آن ها بايد با انگشتري هاي مسطح طلايي آراسته باشد.

سپس عصاره سوم را با‌ آن مخلوط  و از صافي رد مي كنند و در درونه كلاش ، يعني ظرف مخصوصي كه افشره تهيه  شده قطره قطره در آن مي چكد ، نگاهداري مي شود.اين عصاره كه قبلا با آب رقيق آميخته شده و در درونه كلاش جمع مي شود و با جو و كره خالص و آرد مخلوط  مي گردد و سپس آن را مي گذارند تا خوب تخمير شود و از آن يك نوشابه الكلي فراهم مي شود و چون تخمير شد براي خدايان چمچمه اي به نام "شروچ" و براي برهمنان در ملاه اي مي ريزند و اهدا مي كنند.

نه روز مراسم تطهيركنندگان تعيين شده است.هر روزي سه خيرات به عمل مي آيد.(هند در يك نگاه صص 346 تا 344  / براي تكميل بحث رك: ريگ ودا – ماندالاي نهم)

سوم و خدايان ودائي :

سوم و ايندرا

سوم چون خاستگاه نيروي ايندرا به تدريج به جنگجوئي بدل شد كه با دشمن خدايان به ستيز برمي خاست و اين نيرو در رابطه با ايندرا فزوني مي يافت. در واقع سوم همان ايندرائي بود كه برخي نقش هاي اين خدا را به عاريت مي گرفت.مي گويند ايندرا سوم را در هيماليا يافت و آن را به خدايان پيشكش كرد تا به كمك آن با اهريمنان به نبرد برخيزند.سوم كه چون نوشابه اي بهشتي به خدايان پيشكش مي شد بعد ها به عنوان خاستگاه ستيز خدايان و اهريمنان تبديل شد.قدرت سوم چندان بود كه بتدريج در نقش خدايي تجسم يافت كه ايندرا بدون او از قدرتي برخوردار نبود.و بدين سان سوم ، خدايي آغازين و بزرگ ، در بردارنده نيرو و درمان دردها و ارزاني كننده ثروت شد.(شناخت اساطير هند ص 29 و 28 )

 سوم و چندره

چندره خداي ماه و حاصلخيزي بود.چندره با دگرگوني شرايط  ، گسترش كشاورزي و پيدائي اسطوره نيرو يافتن خدايان از سوم به جاي چندره ، تحت الشعاع سوم قرار گرفت.بدين سان اگرچه در آغاز چندره خدائي مستقل بود اما بعدها سوم نام گرفت يا وظيفه خود را به اين خداي جديد وانهاد.در اسطوره چندره ، اين ماه ــ خدا هر شب از اقيانوس شير بر ميخيزد و هر شب شكلي جديد به خود مي گيرد.سوم يا چندره نيز يكي از پسران "سوريا" و وي خوراك آسماني و نيرو بخش خدايان و موجودات زنده است.در اين روايت سوريا ، سوم را به كمال مي رساند و پس از كامل شدن (بدر) بتدريج توسط خدايان مصرف مي شودو سوريا ديگر بار كار خود را از سر مي گيرد.(شناخت اساطير هند – ص 32 و 31 / هم چنين رك: اتهروا ودا )

سوم به سبب برخورداري از ويژگي هايي مثل ستيزندگي يا ضد خدايان ، داراي هويتي آسماني گرديد : چرخشت سوم نماد آسمان ، شيره آن باران و سوم پرورده خداي آب ها شد.شيره زرفام و صدايي كه از چرخشت سوم بر مي خاست آذرخش و رعد شد.چون پرتو آفتاب گرمي بخش شد و چون نوشابه اي شيري در درون خمره ورزاوي شد كه گله هاي گاوان ماده را بارور مي ساخت.در اسطوره هاي ديگر سوم مانند ايندرا با افت و خيز آب ها و با باروري و حاصلخيزي پيوند مي يابد و خدايي است كه آب حيات است و با ماه پيوند دارد.سوم در اين اسطوره ها داراي سرشت ماه  و "اگني" داراي سرشت آتش است و علاقه اگني به سوم به ازدواج  سوم با سورياي خورشيد دختر مي انجامد.با تغيير شرايط سوم نوشي فروكش مي كند و علت آن در اسطوره اي ، زناي برهما با دختر خويش بر اثر سوم نوشي و نفرين او به سوم و نفرين فرزانه اي به نام "سوكره" كه خاكستر شاگرد خود را در جام سوم مي نوشد ، بيان مي شود.سر انجام سوم ، ماه مي شود و در هيات خداي گياهان و خداي شفا بخش باقي مي ماند.(شناخت اساطير هند – ص 29)

ادامه دارد....

لینک
   هوم و سوم در متون ايرانی و هندی(بخش نخست)   

در بررسي اساطير ايراني مخصوصا دوره زرتشتي به بعد  و اساطير اوستا به مواردي بر مي خوريم كه شباهت بسياري به اساطير هندي ، دوره ودايي و متاخر ، دارند.اين موارد نيازمند برسي هاي تطبيقي دقيق دارند.آنچه كه در ذيل مي بينيد خلاصه اي است از مقاله اي در اين زمينه از"دانشمند ــ‌ حالگير" به نام "هوم و سوم در متن هاي ايراني و هندي " . رفرنس هاي كامل مقاله در آخرين بخش مي آيد.هم چنين از اكثر نمونه هاي متون قديمي صرف نظر گشته است كه در اصل مقاله موجود است. 

 

    هوم در ا وستا :

در تلفظ پهلوي هوم  hom و در تلفظ مصطلح فارسي هومhum .آنچه كه از متن اوستا بر مي آيد نام گياهي است و نام ايزدي كه نگهبان و موكل اين گياه بوده و هم اسم مرد پارسائي است كه با وارستگي و دينداري زندگي مي كرده است. در اوستا ، يسنا هات 9 و 10 و 11 به هوم اختصاص دارد كه به هوم يشت معروف است.البته يشتي از كتاب يشت ها به نام هوم يشت است.(فرهنگ اعلام اوستا ــ صفحه 1403) اين يشت بسيار كوتاه است و در آن هوم زرين ، دور دارنده مرگ ، مورد ستايش قرار گفته است.(اساطير و فرهنگ ايراني ــ ص 674) گمان مي رود اين يشت يا از ميان رفته و اين اندك مقدارش به ما رسيده است يا آنكه آنچه در خلال يسنا آمده است وابسته به اين يشت بوده  كه در يسنا جاي داده شده است و اين نظر اخير با حقيقت بيشتر سازگاري دارد.( فرهنگ اعلام اوستا ــ ص 1403)

اصالت انديشه آريايي ، بويژه ايرانياني كه از هندوان جدا شده بودند ، در مطالعه هوم در اوستا روشن مي شود.عناصر طبيعي ، مفاهيم مجرد و غير مجرد ، ايزدان و فرشتگان و چيزهاي ديگر تنها دست آويزي هستند براي ساختن قالبي كه روح ايراني در آن جاي گيرد.هوم كه مسلما گياهي بيش نيست ، براي جلوه گري اين روح، در شكل ايزدي نمايان مي شود تا نيكان را نيرو بخشد و به جنبش برانگيزد و پشتيباني شود از براي سجاياي اخلاقي و قهرماني. آنچه كه در اوستا به نام و عنوان ايزد و فرشته آمده است ، با صراحت  در اين باره منعكس است و اينها عنوان هايي است شاعرانه و بياني تمثيلي كه با نيرو و قدرت در انگيزش نيكي و به زيستي  و فروكوبي بدي و بد منشي ساخته و پرداخته شده اند. ( فرهنگ اعلام اوستا ــ‌ص 1407)

هوم به آن دليراني كه در پيكار اسب تازند ، زور و نيرو مي بخشد ؛ هوم به زنان زاينده  ، پسران نامور و فرزندان پارسا دهد . هوم به آناني كه به ميل در آموزش نسك نشينند تقدس و فرزانگي بخشد. هوم به دختراني كه دير زماني شوهر نگرفته نشستند يك شوهر پيمان شناس بخشد؛ به محض  اينكه خواهش شود از آن خردمند. ( يسنا ــ‌هات 9 ــ ص 166)

پس از عصر نخستين اوستا و صدر آئين زرتشت ، هنگامي كه عناصر پيشين تجديد حيات كردند ، هوم ايزد باز هم داراي مقامي بلند گشت. هنگامي كه مومنان سرود نيايش مي خواندند ، خواهان آن بودند تا از مرز و بومشان زشتي ها و بدي ها و ديوان پراكنده گردند: اين خان و ماني كه از آن اهوره مزداست ، كه از آن هوم راستي پرور است ( فرهنگ اعلام اوستا ــ ص 1408)

به غير از يسنا و يشت ها ، در مهر يشت هم هوم درمان بخش در بلندترين قله كوه هريئتي براي ايزد مهر فديه مي آورد و او را مي ستايد.(اساطير و فرهنگ ايراني ــ ص 647)

در گوش يشت هم هوم درمان بخش براي ايزد نگاهبان چارپايان فديه مي برد.داستاني كه در اين قسمت نقل مي شود با مضامين شاهنامه در اين مورد يكي است.( رك : يشت ها ــ‌ جلد دوم ــ‌گوش يشت ــ ص 383 / يشت ها ــ جلد اول ــ‌ اسامي خاص در آبان يشت ــ ص 207 تا 214)

 در ويسپرد از هوم و پيشكش كردن آن به ايزدان و فروهر هاي پاك دينان و همه روان هاي  پاك سخن رفته  است.( رك: ويسپرد ــ فرگرد 9 و 10 ــ ص 45 و 48 )

در بندهش آمده ايزد هوم اندر گوكرن است كه منظور ، هوم درمان بخش است.در گزيده هاي زاد اسپرم ، در گسترش آفرينش كه با تشتر است ، هوم نيز او را ياري  مي كند . در اين كتاب نيز آمده كه فروهر زرتشت اندر هوم دوردارنده مرگ است.

در مينوي خرد ، هوم ، مرتب كننده مردگان است.(اساطير و فرهنگ ايراني ــ ص 647)

فشرده هوم و مراسم مربوط به آن  :

روحانيان از شاخه هاي زرين گياه هوم ، شيره كشي كرده و با افزودن چيزهايي بدان نوشابه اي فراهم مي كردند كه در مراسم مذهبي نوشيده مي شد . گياه هوم گياهي بوده  داراي خواص درماني و طبي و در اوستا سرور همه گياهان بوده است و به همين سبب است كه تشخص يافته و در مفهوم ايزدي ، يعني گياهي مورد ستايش در آمده است.( فرهنگ اعلام اوستا ــ ص 1409)

استعمال هوم در مراسم مذهبي بسيار قديم است . اساسا شربت مسكري بوده . پس از ظهور زرتشت كليه فديه خونين و استعمال شربت مسكر نزد ايرانيان باز داشته شده است؛ هرچند كه از هوم در هيچ جاي گات ها سخن نيست ولي بارتولمه نوشته است كه در گات ها ، يسنا 32 قطعه 14 ، پيامبر ايران استعمال شراب مسكر را بازداشته است ؛ در قطعه مذكور از صفت دوردارنده مرگ سخن رفته كه در اوستا غالبا براي هوم آمده است.نزد ايرانيان پس از زرتشت هوم شربت مسكري نبوده است.(يشت ها ــ جلد اول ــ ص 473 ــ مهريشت)

در هوم ، مستي خشم و بيخودي وجود نداشت ؛ سروري بود اهورائي ؛ چون هوم نشاط و سرور سالم به همراه داشت و به تن مومنان درستي و سلامت مي بخشود.اين گياه افزوده بر خواص مستي آورش ، داراي وي‍‍‍ژگي هاي فراواني بوده و در درمان بسياري از بيماري ها موثر بوده است.پس آن را گياهي ايزدي و مزدا آفريده  پنداشتند و بر آن شدند كه چون گياه مقدسي است بايستي توسط روحانيان شيره اش فراهم شود و با اعمالي مذهبي همراه باشد تا اثرات درمان بخش آن دو چندان شود و براي تاثير بيشتر ، هنگام پالايش براي آن مراسمي پديد آمد.( فرهنگ اعلام اوستا ــ ص 1409 و 1410)

مراسم بدست آوردن هوم از مهم ترين مراسم مزديسناست؛ با آداب و شستشوي مخصوصي با سرود اوستا در مقابل مجمر آتش ، پنج يا هفت ساقه از هوم با قدري آب زور و شاخه كوچكي از اورورام (شاخه انار) در هاون با ترتيب مقرر فشرده مي شود و به آن اسم پراهوم مي دهند . در واقع پراهوم چند قطره آب است كه چندين ساعت بر آن اوستا خوانده اند.( فرهنگ اعلام اوستا ــ ص 1414 و 1415)

خداوند براي نخستين بار هوم را در  قله كوه البرز پديد آورد.دانه هوم بوسيله پرندگان منتشر گشت و در كوه هاي  بلند اين گياه اهورائي روئيد.گياهي زرگون  كه داراي خواص درماني فراوان است.(همان ــ ص 1411)

ادامه دارد .........

لینک
   کمی متفاوت   

م.ح.ق.ق

داستان از اینجا شروع می شود که قرار است یک عدد علی را بیاوریم توی داستان ولی چون حتی اسم خود این علی هم کلیشه است کلا از نوشتن این داستان صرفنظر می کنیم بگذارید ببینیم کراچیان یک روزی چی می گفت؛می گفت اول موضوع؛ که همان مثال یخچال را می زد خداییش از چیزهایی که گفته هیچ چیز یادم نیست اما یخچال امرسانش خیلی توی ذهنم مانده ،بعد از موضوع می رسیم به هدف و بعد درونمایه .خوب حالا اصلا درونمایه چی بود آهان آنچیزی که    یه چیزهایی توی مایه های آنچه از داستان می فهیم مثل پیام داستان ،فقط پیام را خواننده می فهمید درونمایه حرفی است که نویسنده می خواهد بزند.

مثلا من چی می خواهم بگویم:مثلا موضوع عشق دوباره کلیشه اما یادم هست کراچیان می گفت همه چیز تکراری است نویسنده باید بتواند از چیزهای تکراری حرف نو داشته باشد.خوب من حرفی برای گفتن ندارم اما خوب دلم می خواهد بنویسم دوباره موضوع عشق چیزه جالبیه کاملا جذاب است همیشه از اول بوده حالا هست و خواهد بود .آخی کراچیان می گفت 50 صفحه بنویسید همین الانش دستم خسته شده پنجاه صفحه بنویسم می میرم.

چقدر استادها متفاوتند،قزلی می گفت همین الان بنویس یک داستان و بعد بخوان .اگر هیچ چیز نمی گفت یعنی داستانی که خواندی جای تامل دارد،اگر مثلا مثل مظفر خان می گفت بعدی یعنی کلا برو بمیر دیگر هم اصلا به داستان فکر نکن.برعکس کراچیان می گفت 50 صفحه بنویس هر وقت 50 صفحه نوشتی تازه متن هایت را می توانی بخوانی اگر داستانت را می خواند و مزخرف بود باید اولین کاری که می کردی در سطل آشغال را باز می کردی و نوشته های محترمت را که حالا عزیز تر از جان است با احترام در سطل می انداختی البته قبل از اینکه از کلاس بیرون بروی؛و بالاخره جناب آقای..آخ دوباره سر بزنگاه یک کلمه یادم رفت و حالا بیا درستش کن وسط سخنرانی اسم استاد را یادت میرود آن هم استادی که چرت و پرت هم می نویسی به به و چه چهی راه می اندازد که با خودت می گویی واقعا من اینقدر با استعداد بودم و خودم نمی دانستم.من حتماخالق شاهکار ادبی می شوم .دیگه جا ندارد امضاء می خواهید باید وقت بگیرید.

ما زیر دست چه استادهایی بزرگ شدیم و حالا فکر می کنم دو سالی می گذرد ومن تا یکسال بعدش می نوشتم و حال حتی توی وب را فکر می کنم یکسال می شود مطلب نزده ام خوب همین را می زنیم برای خالی نبودن عریضه! 

لینک

   شرح حال ما بدون شرح   

للحق

نمي دانم چي توي سرت هست ونمي خواهم هم بدانم.تمام زندگي ات شده اين كار مزخرفت.من هم دوست دارم كارت را اما تو زياده روي مي كني.گير داده اي به طوفان نوح و اسطوره خواني و تاريخ انبيا خواندن.تو را به خدا نگو كه مي خواهي از اين چيزها بنويسي.قرار بود نويسنده باشي نه مورخ.

مي ترسم يك روز لاي اين كاغذ هايت گم بشوي.وحشتناك ترش براي  من اينست كه توي اين اسطوره ها و لا به لاي برگه هاي تاريخ گم شوي.نه اينكه بعد از صد و بيست سال كه استخوان هايت پوسيد ، مردم از يادت ببرند يا بدتر كتاب هايت توي كتابخانه ها خاك بخورند.

برداشت هاي نمادين را كنار بگذار .مي ترسم كه واقعا بروي لاي همان برگه ها و وقايع.

*

از اول تا حالا از هر چيزي ترسيده ام سرم آمده است.دستم مي انداختي.تو را خدا اگر خودت توي اين مخمصه بودي چه كار مي كردي؟مي دانم.دوباره يكي از آن موقعيت ها گير دستت مي افتاد و شروع مي كردي به نوشتن و بعد هم مي گفتي : عجب داستاني!

ولي باور كن ! شنيده بودم كه انسان قدرت هاي عجيبي دارد.شنيده بودم كه هرچه به كائنات دستور دهي همان طور مي شود.قبلتر ها هم امتحانش كرده بودم اما توي سطح محدود.تصور مي كردم موقعيت هائي را و بعد همان طور مي شد.توي برخورد با تو هم همين كار ها را مي كردم.روز هائي كه مي خواستم فقط مال خودم باشي همين كار را كردم.اگر قبلا اين چيز ها را برايت مي گفتم حتما يك داستان از تويش درآورده بودي.ماجراي دختري كه عاشق شده بود و او را به ترفند هائي شكار كرده بود.

نكند تو من را شكار كرده باشي؟

اين دفعه فقط تصور اين قضيه را كردم و همين طور شد.براي تو كه بد نشد.كلي حال مي كني با اسكندر و داريوش و تخت پارسه و هزار تا چيز ديگر.اما من چي؟

ببين غلط كردم....

لینک
   فغان زين لوليان شوخ شيرين کار شهر آشوب   

کامنت های یادداشت قبلی ما را مصرا بر آن داشت تا کمی از هویت خود را فاش کنیم.کامنت هایی می رسد مبنی بر این که ما سه نفر را یکی می پندارند و با تهمت شخصیت اصیل و فرهیخته ما را مخدوش می نمایند.خدا رحم کند به مملکت اگر این افراد بخواهند دنبال تحقیق و محقیق و از این جور چیز ها هم بروند !

خلاصه ما دلمان را می زنیم به دریا و خودمان را لو می دهیم .هر چند احتمالش هست که دکتر م.ر.ت عزیز ما را از هستی ساقط کند و ما را بیندازد و جبران مافات کند.اما ما سر پر شوری داریم.

ماجرا از روزی شروع شد که سه وبلاگ نویس غیر حرفه ای تصمیم گرفتند وبلاگ هایشان را یکی کنند و چون در وبلاگ های قبلی هر کدام با هویت واقعی خود مطلب می نوشتند تصمیم گرفتند هویتشان را مخفی کنند تا افرادی که سوء قصد دارند نتوانند به مقاصد شومشان برسند.فلذا آمدیم و سه اسم بی ربط انتخاب کردیم.

محقق که به زمین شناسی و نوشتن متن های ادبی علاقه مند بود هم اکنون در آستانه ورود به مقطع کارشناسی ارشد است و خیلی وقت است که فعالیت درست و حسابی نداشته که ما گله خودمان را به وقتش می کنیم.در ضمن تخلص ایشان خان داداش می باشد.

ادیب هم که خبرنگاری و داستان نویسی علاقه وافری داشت تصمیم گرفت داستانک و نقد بنویسد.قابل ذکر است که تازگی ها دانشجوی ادبیات شده است و هم به اسم راز راض سبز نظر می گذارد هم به اسم داداش کوچیکه.نقد فیلم به نام پدر از ایشان است.

و بالاخره دانشمند که عنوانش هیچ ربط درست و درمانی به خودش و شخصیت و علائقش ندارد.در اصل سعی کرده ام حوزه تخصصی ام پیرامون داستان نویسی آن هم از نوع تاریخی اش باشد.اما مطالعاتم کمی پراکنده شده است.متن هائی که در مورد ادبیات عامیانه نوشته شده و یا از اوضاع دانشگاه تهران تصویری ارائه کرده از من است.لاجرم هر چه نفرین می خواهید به جان حالگیر روانه کنید باید به دانشمند بدهید.این ادیب بیچاره هی به خاطر وجود مبارک ما فحش می خورد.ما هم دست زمانه زده پس گردنمان و دانشجوی ادبیاتیم اما به دلایل امنیتی از ذکر سال ورودی خودداری می کنیم تا لو نرویم.

امیدوارم دیگر هیچ بنده خدائی ما را با هم اشتباه نگیرد و تهمت یکی بودن هم به ما نزند.

*

همان طوری که در پست قبلی اشاره کردیم ، قلمرو ادبیات عامیانه بسیار گسترده است و بسیاری از علوم حاضر را شامل می شود .(از جمله اسطوره شناسی )هم چنین با بسیاری از علوم هم مرز می شود یا طبق قاعده عموم و خصوص من وجه دارای مصادیق مشترک است. ( مثل مردم شناسی )

در این پست و چند پست بعدی سعی می کنم در مورد اسطوره صحبت کنم؛ هرچند مطالبی که ارائه شده و بعدا ارائه خواهد شد هیچ گاه جامع و مانع نیستند و فقط کلیدهائی است که می تواند جرقه های شروع تحقیقاتی گسترده باشد.

می دانیم که شروع تاریخ هر ملتی با عصر اسطوره است.در حقیقت اسطوره حیات کودکی تمدن هاست ؛ و از این رو نمی توانیم اسطوره را دروغ و یا در ردیف افسانه ها بپنداریم؛ همان گونه که نمی شود داستان را با قصه و این دو را با اسطوره و حتی حکایت یکی دانست.پس اسطوره واقعیت داشته است . منتها واقعیتی که به مرور زمان توسط ابناء بشر دستکاری شده و با شاخ و برگ فراوان به ما رسیده است.

اسطوره ها تفسیر بشر قدیم بوده از پدیده هائی که نمی شناخته است و جهل او سبب ارائه تصویری نه چندان خوشایند از آن پدیده می شده است.آئین های آنیمیسمی دلیل روشنی است بر این ادعا. حتی در ادیان الهی بعدی ــ که به اندازه طبیعت پرستی ابتدائی نیستند ــ هم ما شاهد ترس از طبیعت و شکل گیری داستان هائی پیرامون این مسئله هستیم.اسطوره های خدایان یونانی نمونه بارز این فرض است.

از طرفی اسطوره تجلی گاه آرزوهای دست نیافتنی بشر است . در ابتدای تاریخ و فرهنگ هر قومی ، عصر طلائی وجود دارد.عصری که در آن هیچ بیماری و بدی و پلیدی وجود نداشته است.زمانی نسبتا طولانی ــ معمولا ده هزار ساله ــ

مردم نامیرا در سعدات می زیسته اند تا این که پادشاهانشان سر به سرکشی بر داشته و رویه خدا یا خدایان در برخورد با بشر تغییر کرده است.

با ریشه شناسی اساطیر ایرانی متوجه می شویم که این اسطوره ها دو منشا متفاوت دارند؛ یا منشا آن ها ، اساطیر و افکار هنو اروپائی است یا تحت تاثیر فرهنگ و تمدن آسیای غربی هستند.انچه که مراد ما از آسیای غربی است تمدن های سومر ، اکد ، بابل ، آشور ، ایلام ، تمدن لرستان و تمدن شهر سوخته در زابل را شامل می شود.در حقیقت تمدن های بین النهرینی که به غیر از سومر ریشه سامی دارند و تمدن های فلات آسیای غربی که اکثرا تحت تاثیر تمدن های بین النهرینی بوده اند.پس برای فهم و درک درست از اساطیر ایرانی می بایست به مطالعه اساطیر بین النهرینی پرداخت.

قدیم ترین الواحی که از سرزمین سومر ( بین النهرین سفلی ) کشف شده مربوط به 2400 ق . م. است.تاریخ سومر با دو اسطوره مهم شروع می شود: اسطوره آفرینش و اسطوره طوفان.

اسطوره طوفان به قدری دارای اهمیت است که توانسته تاریخ سومر را به دو دوره قبل از طوفان و بعد از طوفان تقسیم کند؛ حتی اسطوره آفرینش هم بر طبق طوفان دو بخش دارد.آفرینش بشر قبل از طوفان با آفرینش بعد از طوفان تفاوت های اساسی دارد.

در کتاب " تاریخ تمدن بین النهرین " اثر یوسف مجید زاده ، بسیاری از اسناد سومری قابل دسترسی است.از جمله خوانش های مختلفی از اسطوره طوفان در اسناد بین النهرینی مثل اسطوره گیل گمش آورده شده است.

لینک
   جسورانه اثر   

                      "به نام خدا"

 به نام پدر

نویسنده و کارگردان:ابراهیم حاتمی کیا

این بار هم باز فیلمی درباره ی جنگ و باز هم حاتمی کیا ،کارگردانی که با فیلم های جنگی شروع کرد با آن به شهرت رسید و امروز فیلم های جنگی با او شناخته می شوندالبته من بیشتر ترجیح می دهم راجع به خود فیلم صحبت کنم تا درباره ی کارگردان فیلم و شناسنامه ی او.

بهتر است ابتدا راجع به طرح داستانی صحبت کنیم.ماجرا از آن جایی شروع می شود که حبیبه که دانشجوی باستان شناسی است و از طرف دانشگاه روی یک تپه ی باستانی مشغول حفاری هستند؛بعد از پیدا کردن یک سرنیزه باستانی پایش میرود روی مین آن هم چه مینی ؛مینی هایی که پدرش زمان جنگ برای جلوگیری از پیشروی دشمن روی همان تپه ی باستانی به نام تپه شاهد کاشته است.بقیه ی فیلم هم ماجرای حبیبه است و اینکه نمی خواهد پایش را قطع کنند و تلاش پدر و مادر او.

اما از همین جا می روم سر اصل مطلب ،اگر دقت کنیم می بینیم که کل فیلم بر اساس حادثه و تصادف بنا شده است .مدام نویسنده شما را با مطلب جدیدی آشنا می کند در حالی که هیچ دلیلی برای آن ارائه نمی شود.مثلا چرا این اتفاق باید برای حبیبه بیافتد؟ چرا باید همان تپه و همان مین هایی که پدرش کاشته ؟بدون پاسخ.همین امر باعث می شود در همان لحظات آغازین فیلم مخاطب تبدیل شود به یک شنونده ی صرف بدون آن که سر انجام فیلم و احساسات شخصیت ها برایش مهم باشد در واقع مخاطب با هیچ کدام از شخصیت ها هم ذات پنداری نمی کند در حالی که اگر نویسنده می توانست مخاطب را با خود هم راه کند می توانستیم شاهد فیلم خیلی خوبی باشیم مثلا شخصیت حبیبه ؛حبیبه در شرایط خیلی سختی است؛قرار است طی یک عمل جراحی پای او را قطع کنند.محور فیلم همین است چرا باید پای کسی که در جنگ دخالت نداشته بر اثر مین های جنگ قطع شود؟ و این نیاز به این دارد که مخاطب احساس کند حبیبه است احساس کند قرار است پای او را قطع کنند و از عمق وجود این درد و رنج را حس کند در حالی که چون فیلم کاملا سطحی است زمانی که در پایان فیلم پای حبیبه قطع می شود مخاطب تنها می گوید"اِ پاش قطع شد."و این یعنی فیلم در رساندن پیام خود اصلا موفق نبوده است.

موضوع دیگر این که فیلم سعی می کند پیام خود  را در قالب دیالوگهایی که بین حبیبه و پدرش رد و بدل می شود بگنجاند آن هم دیالوگهایی شعار گونه.مثلا در همان لحظات ابتدایی وقتی حبیبه پدرش را می بیند می گوید:"بابا مگه نگفتی جنگ تموم شده "یا اینکه من ادامه ی راه شما نیستم یا دیدی من هم تو جنگ شما شرکت کردم،من نمی خواستم وارد جنگ شما بشم.

یک مسئله ی دیگر اینکه در فیلم از عنصر غافلگیری استفاده شده.مثلا ناگهان پدر حبیبه می فهمد که مین را خودش کاشته در واقع خودش این بلا را بر سر دخترش آورده اما این عذاب وجدان تنها در یک صحنه وجود دارد و در دیگر صحنه ها از این عذاب وجدان خبری نیست...اما این غافلگیری ها مخاطب را میخ کوب نمی کند بلکه این احساس را در او به وجود می آورد که او مجبور است در حالیکه عنصر کشف مخاطب را با داستان فیلم همراه می کند مثلا در صحنه ی پایانی که پای حبیبه قطع شده است به سوال مخاطب که عاقبت چه شد؟ آیا پایش را قطع کردند؟ سریع پاسخ داده می شود؛میثم نامزد حبیبه با کنار زدن ملحفه به این سوال پاسخ می دهد(یکی از مظاهر غافلگیری )در حالی که عنصر کشف می توانست باعث شود که مخاطب با رضایت از سالن سنما خارج شود اما متاسفانه مخاطب با یک رضایت نسبی و با انتظاری که پاسخ داده نشده است از سالن سینما خارج می شود.

ودر آخر به نظر من فیلم دارای یک سکانس بسیار زیبایی بود و آن سکانسی است که حبیبه بعد از پیدا کردن سر نیزه در حالی که با غرور و رضایت گام بر می دارد تا آن را به استادش دهد ناگهان زمین می خورد در این جا یک لحظه مخاطب دچار ترس می شود اما با صحنه ی لبخند حبیبه که آرام آرام بلیند می شود رو به رو می شود و ترسش فرو کش می کند ،دقیقا در لحظه ی اطمینان بیننده حبیبه بلند می شود و نا گهان مین زیر پای حبیبه منفجر می شود.و این تنها صحنه ایست که در غافلگیر کردن مخاطب موفق بوده است.البته شاید در این صحنه هنوز مخاطب در این سوال مانده باشد که چه بود ؟چه اتفاقی افتاد؟که شروع خوبی برای فیلم محسوب می شود.

نکته ی باقی مانده اینکه همانطور که در تبلیغات این فیلم گفته می شود این فیلم واقعا اثری است جسورانه مثلا اینکه کسی که در جنگ شرکت کرده در شرکت متهم به دزدی است و هم چنین در صحنه ای از فیلم که میثم به دلایلی کفش ها ی او را برداشته  این رزمنده ی با اعتقاد و جسور کفش های پلیسی را برای نماز خواندن به نماز خانه ی فرودگاه آمده به راحتی بر می دارد و در صحنه ی بعد این عمل او با آمدن همان پلیس و پس دادن کفش ها به او رفع و رجوع می شود و باید گفت حاتمی کیا واقعا جسارت کرده که این چنین فیلم بسازد و باز هم خود را حرفه ای بداند.

                                     نوشته شده توسط ادیب                                                                                                         

 

لینک
   فرهنگ عامه و تقسيم بندی آن   

پس از اثبات ضرورت پرداختن به فرهنگ عامه و تعريف آن ، بايد بدانيم كه از كجا شروع كنيم و چه مواردي را جمع آوري كنيم.

چون تمام وجوه زندگي انسان متاثر از فرهنگ اوست و بدليل تنوع هاي جغرافيايي و مكاني موجود كه باعث ايجاد روش هاي زندگي متقاوت با هم شده است ، هر جا كه اندك تفاوت جغرافيائي با نواحي ديگر داشته باشد بايد جداگانه مورد بررسي هاي فولكلوريك قرار بگيرد و روش  زندگي آن ناحيه جداگانه ثبت گردد.

نسبت به همين تشخص مكاني و روش خاص زندگي مي توان وجوه اقتصادي و معيشتي ، اجتماعي ، اعتقادي و معنوي ، علمي ، هنري زباني و ادبي يك منطقه را مطالعه كرد.

وجه اقتصادي ــ معيشتي

در وهله اول بايد به نياز هاي اوليه هر انسان توجه كنيم.اين كه مناطق مختلف چه عادات غذائي اي دارند و چگونه هر غذا را تهيه مي كنند.يا اين كه مراسم خاصي براي اين كار دارند يا نه؟

يا اين كه نحوه پوشش هرناحيه تحت چه سنت هائي قرار دارد و يا اين كه روش هاي مسكن گزيني مردم هر ناحيه چه تفاوتي با بقيه نواحي دارد و هر ناحيه براي بقاي خود چه مراحلي را طي مي كند؟

در وهله بعد مي توان به مشاغل هر ناحيه ، محبوبيت يا مذمت شغل هاي خاص و نحوه شكل گيري نظام هر شهر يا روستا يا ناحيه ، ميزان اهميت دادن مردم به تجملات و نحوه آرايش منزل ، غذاها ، محل كار و پوشش خود توجه كرد.

غايت همه اين بررسي ها نحوه تلقي مردم از اين مسائل ــ جداي از تربيت فرهنگي و رسمي هر ناحيه ــ و ارزش گذاري عمومي اي است كه در عرف براي اين مسائل قائل مي شوند.همچنين مسلما در كنار اين مسائل اقتصادي ، نوع خاصي از ادبيات به وجود مي آيد كه شامل ترانه ها ، آوازها ، لطيفه ها و داستان ها و ... است.

وجه اجتماعي

براي رسيدن به تعريف كاملي از وجه اجتماعي زندگي مي بايست از كوچكترين واحد اجتماعي يعني خانواده شروع كرد.تعريف خانواده در نواحي مختلف با هم متفاوت  است.هم چنين نحوه هاي ايجاد خانواده با توجه به مسائل اعتقادي ، نحوه حفظ شالوده خانواده ، مردسالاري و زن سالاري ، مراحل مختلف زندگي خانوادگي و آموزش و پرورش خاص هر كدام از اين مراحل ، مراسم هاي خاص زندگي از قبيل عزا و عروسي و در آخر روابط بين فاميلي و همسايگي در اين مرحله قابل بررسي است.

شايد بيشترين بخش فرهنگ عامه در همين قسمت قابل بررسي باشد و مسلما مقدار زيادي خرافات و اعتقادات در اين زمينه سينه به سينه به همه ما ارث رسيده است.

پس از خانواده سيستم هاي بزرگتر اجتماعي از قبيل آموزش و پرورش و سيستم هاي اداره جمعيتي مورد توجه قرار مي گيرند.البته اين نكته قابل ذكر است كه آنچه كه در حيطه فولكلور قرار مي گيرد مربوط به طبقه پائئين تر جامعه بشري است و الا سيستم هاي موجود در يك زندگي متمدن و پيشرفته شهري زير گروه علوم ديگر از جمله جامعه شناسي قرار مي گيرد.

وجه اعتقادي و معنوي

تمامي گرايش هاي ديني و پرستش هاي درست و نادرست انسان در طول تاريخ يك ناحيه به اين وجه مربوط مي شود.از دين هاي يكتا پرستي تا چندگانه پرستي ها و اعتقادات خرافي در اين زمينه ، هم چنين گرايش به جادوگري و انواع فال گيري و كف بيني و تفال و سر كتاب باز كردن ها و هم چنين آئين هاي مربوط به مردگان و داستان هاي پيرامون آنها و مراسم هاي مختلف در هر ناحيه از مراسم مربوط به كشت وزرع گرفته تانذر ونياز و قرباني همه در اين گروه جاي مي گيرند.

وضعيت علوم

در اين بررسي مي توان به تاريخ هر علم توجه كرد و حتي مي توان علم را در هر يك از اقشار جامعه جداگانه بررسي كرد.از جمله اين علم ها مي توان به علم ستاره شماسي قديم ، علم طب وساير علوم طبيعي ، زمين شناسي و جغرافياي عامه ، گاهشماري و تاريخ قديم ،فلسفه و علم اخلاق و هم چنين جادوگري قديم اشاره كرد.

وجه هنري ــ ادبي

ما همه اين حرف ها را زده ايم تا به اينجا برسيم.اصلا از اولش براي جمع آوري قسمتي از همين وجه وارد اين كار شديم و دست و سرمان بند شد.

در اين بخش صنايع دستي و كارهاي هنري جاي مي گيرند به همراه ادبيات شفاهي.

ادبيات شفاهي خود شامل بخش هاي زيادي است:

1) اساطير، حكايت‌هاي‌ اسطوره‌اي‌، افسانه‌ها، قصه‌هاي‌ پهلواني‌، حكايت‌هاي‌ واقعي‌، داستان‌هاي‌ امثال‌ و لطيفه‌ كه هر يك‌ داراي‌ ساختار و موضوعي‌ مشخص‌ و متفاوت‌ از ديگري‌ هستند.در عين‌ حال‌ هر يك‌ از اين‌ انواع‌، خود به‌ اجزاي‌ كوچك‌تري‌ تقسيم‌ مي‌شوند. ويژگي‌ مشترك‌ انواع‌ فوق‌، روايي‌ بودن‌ آنهاست‌.

2) آوازها، ترانه‌ها، تصنيف‌ها، واسونك‌ها، دوبيتي‌ها، تك‌بيتي‌ها، نوحه‌ها، اشعار سوگواري‌ها و لالايي‌هاست‌. ويژگي‌ مشترك‌ اين‌ انواع‌، منظوم‌ بودن‌ آنهاست‌.

3)ادبيات نمايشي توده از نمايش هاي تخت حوضي تا تعزيه ها و نمايش هاي پهلواني
4)امثال‌ و حكم‌، چيستان‌ها، لُغزها، زبان‌زدها، بازي‌هاي‌ زباني‌ (يك‌ مرغ‌ دارم‌ روزي‌ دو تا تخم‌ مرغ‌ مي‌زاره‌. چرا دو تا؟) زبان‌هاي‌ زرگري‌، زبان‌ مخفي‌، تشبيهات‌ عاميانه‌، يادگاري‌ها و ديوار نوشته‌ها (به‌ يادگار نوشتم‌ خطي‌ ز دل‌تنگي‌/ در اين‌ زمانه‌ نديدم‌ رفيق‌ يك‌ رنگي‌)، ماشين‌ نوشته‌ها (بيمة‌ ابوالفضل‌، بابا منتظرت‌ هستم‌، در حقيقت‌ مالك‌ اصلي‌ خداست‌/ اين‌ امانت‌ بهر روزي‌ نزد ماست‌)، اشعاري‌ كه‌ براي‌ نوازش‌ خوانده‌ مي‌شود (ماشاءالله‌ چش‌ نخوري‌ ايشاءالله‌)، نفرين‌ها، حاضر جوابي‌ها (رأس‌ ميگي‌؟ كاسه‌ تو بيار ماس‌ بگير يك‌ كيلو كالباس‌ بگير)و ...

۵)تمامي مراسم شايع بين مردم و ادبياتي كه حول آنها شكل مي گيرد از جمله مراسم عزاداري و سنگ نبشته قبرها و تاسوعا و عاشورا ونحوه شعرخواني در اين مراسم و مولودي خواني و ......

 

در مورد ويژگي هاي خاص هر بخش و نمونه هاي آن بعدا صحبت خواهيم كرد.منتها چيزي كه بايد ذكر شود اين است كه براي پرداختن به فرهنگ عاميانه ما ناخواسته وارد حيطه علومي مثل مردم شناسي و انسان شناسي مي شويم و نتيجه كار ــ البته اگر جامع باشد ــ حتما نوعي تاريخ تمدن خواهد شد.(بحث تكميلي : بخش فولکلور سایت آی کتاب)

لینک
       

ز دست کوته خود زیر بارم

خیلی زشت است که آدم حدود یک ماه نتواند وبلاگش را به روز کند.حقیقتش اینست که من برای ادامه بحث ادبیات عامیانه نیازمند مطالعه و تحقیقم و این قضیه خیلی کند پیش می رود که دلایل خاص خودش را دارد که بیانش هم خوشایند نیست.به هر حال ببخشائید از دیرکرد و ضعف علمی من.من تخصصی در این موضوع نداشته ام و هنوز هم ندارم.شما مبحث را تکمیل کنید.

تعریف فرهنگ عامیانه

در پست قبلي ما سعي كرديم كه ضرورت پرداختن به ادبيات عاميانه را مطرح كنيم.پس از اثبات ضرورت هر چيزي ــ و يا شايد قبل از آن ــ ما بايد تعريف درستي از يك موضوع داشته باشيم.

براي ارائه تعريف ما بايد به ريشه ها برگرديم و ببينيم اين علم از چه زماني آغاز شده و ابتدا چه كساني به آن پرداخته اند.

آقاي محمد جعفري قنواتي در مقاله مفصل خود با عنوان ادبيات شفاهي ايران در كتاب ماه كودك و نوجوان شماره هاي 91 و 93مي نويسد:( توي پرانتز يك چيزي بگويم واگر نگويم نمي شود.اين مقاله بسيار در خور توجه است اما در مملكت ما هميشه همين طور بوده است كه يك مطلب را آن جا كه فكر نمي كني پيدا مي كني.من نمي دانم اين مقالات ربط مستقيمش به كتاب ماه ادبيات كودك ونوجوان چيست؟ كه البته توجيه آن هم كار سختي نيست.)

"فولكلور (Folklore) كه‌ در زبان‌ فارسي‌ به‌ فرهنگ‌ مردم‌، فرهنگ‌ عامه‌، دانش‌ عوام‌، فرهنگ‌ توده‌ و... ترجمه‌ گرديده‌ است‌، اولين‌ بار توسط‌ ويليام‌ جان‌ تامز انگليسي‌ (در سال‌ 1846 ميلادي‌) عنوان‌ شد. از نظر وي‌، اين‌ واژه‌ ناظر بر پژوهش‌هايي‌ بود كه‌ بايد در زمينه‌ عادات‌، آداب‌ و مشاهدات‌، خرافات‌ و ترانه‌هايي‌ كه‌ از ادوار قديم‌ باقي‌ مانده‌اند، صورت‌ مي‌گرفت‌."

 خود كلمه فولكلور از دو جزء تشكيل شده.(folk) به معناي توده است و (lore) به معناي دانش يا ادب.البته اين ساده ترين تعريفي است كه مي شود از اين كلمه ارائه داد.و اتفاقا اصل دعوا هم همين جاست.با توجه به معاني زيادي كه از اين دو جزء ارائه مي شود در ايران اين كلمه معادل هاي زيادي دارد.

آقاي بهاء الدين خرمشاهي مورد خوبي را تذكر مي دهند :( كه البته ما نمي دانستيم اين مورد هم از تخصص هاي ايشان است اما حرفشان منطقي است.)

ابتدا لازم است اندكي بحث روش‌شناسي و بلكه اصطلاح شناسي كنيم. اول اينكه فولكلور را نمي‌توان ادبيات ناميد زيرا ادبيات در اصطلاح زبانشناسي و نقد ادبي معناي معين و شسته رفته‌‌اي دارد و به ادبيات كلاسيك و ميانه و نوين تقسيم مي شود . حال مي‌توان شق چهارمي هم به عنوان ادبيات فرانوين به پست مدرن قائل شد.

بحث ما لغوي و معنا شناسي يا معنا شناختي است. بعد، اگر هم تازه ادبيات در معنا و جاي درستش به كار رفته باشد، حشو است. زيرا فولكلور خود كلمه‌‌اي مركب است

1) فولك به معناي مردم و ‌عامه ،‌توده مردم نظاير آن وكمابيش عوام در معناي غير تخفيف آميز آن،‌در برابر خواص‌ كه نخبگان و فرهيختگان جامعه‌اند.

 2) لور( Lore) يعني دانش، ادب به معناي قديم اين كلمه كه متفاوت با ادبيات است و بيشتر مترادف با فرهنگ ‌مجموعه‌‌اي از " معارف " و دانستنيها و دانش و بينش غير تخصصي است و مجموعاً بهترين معادل اين كلمه يعني كلمه فولكلور،‌ فرهنگ عامه است.

فرهنگ در اينجا بيشتر خرده فرهنگ يا sub- culture است تا culture كه فرهنگ رسمي و فرهيخته و فرهيختگان است. (سايت خبرگزاري ميراث فرهنگي)

البته در تعريف اين كلمه هنوز هم بين علماي اين علم اختلاف است.اما نقطه مشتركي در همه اين تعريف ها هست و آن به شيوه انتقال اين دانش بر مي گردد. فولكلور به‌ آن‌ بخش‌ از دانش‌ و هنر گفته‌ مي‌شود كه‌ به‌ صورت‌ شفاهي‌ و زبان‌ به‌ زبان‌، از نسلي‌ به‌ نسل‌ ديگر منتقل‌ شود.

بموجب تعریف سنت ایو( saint yves ) فولكلور به مطالعه زندگی توده عوام در کشورهای متمدن می پردازد. زیرا در مقابل ادبیات توده ، فرهنگ رسمی و استادانه ای وجود دارد به این معنی که مواد فولكلور در نزد مللی یافت می شود که دارای دوپرورش باشند: یکی مربوط به طبقه تحصیل کرده و دیگری مربوط به طبقه عوام . مثلا در هند و چین فولكلور وجود دارد اما نزد قبایل وحشی استرالیا که نوشته وکتاب ندارند فولكلور یافت نمی شود . زیرا که همه امور زندگی این قبایل مربوط به علم نژاد شناسی است.

نژاد شناسی نه تنها و ضع سیاسی و مذهبی و عادات و اخلاق آنها را ضبط می کند ، بلکه مثلها ، ترانه ها، قصه هاو افسانه های آنها را نیز جمع آوری می نماید. فولكلور نزد قبایل بدوی وجود ندارد چنانکه در ملتی که همه افراد آن دارای پرورش عالی معنوی بوده و از اعتقاد به اوهام و خرافات بر کنار باشند نیز یافت نخواهد شد . ولی چنین ملتی تا کنون وجود نداشته است. بطور اجمال فولكلور آشنایی به پرورش معنوی اکثریت است در مقابل پرورش مردمان تحصیل کرده در میان یک ملت متمدن .

از راستاي همين تعريف ما مي توانيم زير شاخه هاي اين علم را استخراج كنيم.

 

لینک
       

 

فرهنگ و ادبيات عاميانه

 

از نشانه هاي پيشرفت هر قوميت و يا مليتي جزئي نگري و دقت در طرح مسائل و حركت و تمايل به سمت تخصصي كردن امور است.در همين راستا اولين وظيفه اي كه بر دوش سردمداران ادبيات فارسي است ، سوق دادن ادبيات به همين سمت است.اين كار نه تنها ضرر و ضربه اي به ما نمي زند بلكه باعث مي شود ادبيات و ماهيت آن در حالت كلي و وجوه ادبيات فارسي ، به خوبي شناخته شود و ادبيات هم به عنوان يك علم به حيات خود ادامه دهد.

براي اين كه اين كار ميسر گردد ، ژانر بندي انجام مي گيرد.در ايران هم تلاش هايي براي طبقه بندي انواع ادبي صورت گرفته است كه البته نواقص خاص خود را دارد و ما بعدا در مورد آن مفصلا صحبت مي كنيم؛ اما نكته اي كه اين جا قابل ذكر است اينست كه مهم ترين و بزرگترين نقص اين طبقه بندي ها تقليد نا آگاهانه و بسيار مبتدي از ژانربندي ادبيات اروپائي است.

از انواع ادبي مهم ، مي توان  به فولكلور يا ادبيات عاميانه اشاره كرد.با وجود اينكه ما از پيشينه فرهنگي غني اي برخورداريم ، متاسفانه به خاطر تفكرات خاص ايراني از ثبت كردن و حفظ اين بخش از فرهنگ خود غفلت ورزيده ايم.قوم ايراني از ديرباز به شان خود احترام مي گذاشته است و قشر فرهيخته به خاطر شاني كه براي خود قائل بوده از زبان و ادبيات مردم طبقه متوسط و پائين جامعه پرهيز مي كرده و دوري مي جسته است.با اين حال شاعران و نويسندگاني بوده اند كه از ادبيات و فرهنگ توده هم در آثارشان استفاده كرده اند.اين استفاده مي توانسته به استفاده اي محدود از زبان و اصطلاحات عاميانه محدود گردد و يا اين كه مضامين و اعتقادات و حتي خرافات آنها را در بر بگيرد.

متاسفانه در اين زمينه كوشش هاي زيادي صورت نگرفته است و ما نياز مند محققاني هستيم كه بتوانند در ادبيات گذشته اين مملكت تفحص كرده و فرهنگ عاميانه قديم را استخراج كنند.

استاد شفيعي كدكني در مقدمه كتاب " مفلس كيميا فروش ، نقد و تحليل شعر انوري " مي نويسد: شايد هنگام آن فرارسيده باشد كه تحقيقي جامع درباره تحول معيار ارزش هاي اجتماعي  ، در تاريخ ما ، فراهم آيد و بر اساس مطالعاتي دقيق روشن شود كه در اين چهارده قرن دوره اسلامي ، دست كم در دوازده قرن آن كه اسناد شعري مكتوب از آن باقي است ، در اعماق جامعه چه چيزهائي به عنوان ارزش مورد احترام جامعه بوده است و مدح و هجو ها در جهت نفي و يا اثبات چه فضايلي در تحول بوده است .

حتي اگر كسي بتواند سير تاريخي و تحول " دشنام" ها را در زبان فارسي تعقيب كند ، يكي از مهمترين قدم ها را در جهت تاريخ اجتماعي ايران برداشته است.مقاله يا كتابي به عنوان " سير تاريخي دشنام ها در زبان  فارسي " مي تواند يكي از بهترين اسناد تاريخ اجتماعي ما به حساب آيد."(مفلس كيميا فروش ــ صفحه 103 ــ انتشارات سخن )

 گذشته از نياز ما به تحقيقات مفصل در مورد ادبيات عاميانه قديم و باور هاي توده مردم ، مي بايست فرهنگ عاميانه اين عصر  نيز ثبت و حفظ شود.بهترين دليل براي اين كار ــ علي رغم ميل ما به حفظ فرهنگ فخيم قشر فرهيخته و پرهيز از ادبيات سخيف توده ــ همين نيازي است كه ما به اين حلقه گمشده براي تكميل تاريخ و فرهنگ گذشته خود داريم.اگر اين فرهنگ حفظ نشود ، آيندگان نيز با مشكلات ما به نحو بدتري روبرو خواهند شد.

در مورد شيوه هاي ثبت و ضبط فرهنگ عاميانه و زير شاخه هاي آن بعدا صحبت خواهم كرد.از كليه دوستان نيز خواهشمندم اگر توصيه و راهبردي دارند از ارائه آن دريغ نورزند.  

 

 

لینک
       

من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است

 

به جون خودم دروغ نمي گويم.قسم مي خورم.اصلا دست بگذار روي مقدساتم و بپرس راست مي گويم يا نه؟اي خدااااااااااااا!چي كار كنم كه باور بكنيد؟

قضيه از آن جائي شروع شد كه يكي از بچه ها صبح بلند شد و گفت يكي از اساتيد ــ علي ذكره السلام ــ معتاد شده اند و افتاده اند گوشه كلاس و مواد بهشان نرسيده و اين دوست ما هم هي داد مي كشيده سر استاد كه چرا معتاد شدي؟ تو ديگه لياقت نداري توي دانشگاه تهران درس بدهي و برو استعفا بده.

از قضاي روز گار يكي ديگر خواب ديد كه دوست جان جاني همين استاد ــ علي ذكره السلام ــ را كشته اند و دوستمان هم هي تشويقش مي كند به انتقام گيري.

يكي از اساتيدمان كه مدتي است درس و دانشگاه را ول كرده به خواب يكي از بچه ها آمد مريض احوال و در حال موت.يكي ديگر از اساتيد مشهور به سرو روان گويا آن وسط بوده و يكي از بچه ها هم داشته كفن مي شسته است.

( به جون خودم اين خواب ها را بچه ها ديده اند.من دارم عينا نقل مي كنم.)

يكي ديگر از اساتيد نازنينمان هم اكنون براي ماموريت رفته خارج از كشور.دوستي خواب ديد كه اين استاد نازنين باز گشته و سبيلي گذاشته به رسم دوره صفوي و قاجاري و با همان استاد ــ علي ذكره السلام ــ در حال رژه در سالن گروه هستند.

تا اين كه شب هاي امتحان شد و من حسابي در حال درس خواندن بودم كه خوابم برد و خواب "الفهرست ابن نديم" را ديدم.با چه لذتي داشتم ورقش مي زدم كه يكي از بچه ها بيدارم كرد.گويا داشته توي خواب كتاب "اصطلاحات ديواني دوره غزنوي و سلجوقي " را مي خوانده و هي مي گفته اين يكي كه تمام شد بيدار مي شوم.

يكي از دوست هايم مدال طلاي المپياد است.بعد از امتحان بلاغت بلند شده مي گويد : بچه ها يك خواب عميقي ديدم.شتري داشت شعر مي خواند و شعرش بليغ بود.استاد بلاغت هم آن جا بود.بعد من داشتم دقت مي كردم ببينمصداي خودم است يا صداي شتر.بعد شتره آواز خواند و مامانش مي رقصيد....

البته خوب اين دوستم المپيادي است و انتظار بيشتر از اين ازش نمي رود.

حالا جالبي اش اين است كه ما آينده را هم پيش بيني مي كنيم.دوستم خواب ديده كه كلاس هاي ترم بعد شروع شده و همان استاد ــ علي ذكره السلام ــ  از راه كلاس رفته براي شبكه اول سيما گزارش خبري بگير و آمده به دوستمان گفته كه : آمريكا يك سري داروي تاريخ گذشته فرستاده عراق .نظر شما چيه؟

دوست من هم گفته : بله ! اين لكه ننگي است بر پيشاني آمريكا!

همين استاد ــ علي ذكره السلام ــ در خواب يكي از بچه ها ظاهر شده ، رفته جلوي يك مسجد و دست هايش را بلند كرده كه : اللهم اني اسئلك ...

و همه بچه ها داشته اند بهش مي خنديده اند.( از كرامات شيخ ما اين است.)

خواب هاي ديگري هم هست كه من به خاطر تطويل كلام ازشان با اشاره مي گذرم: استاد بلاغت يكي از بچه ها را دعوت به پريدن در كانال آبي زيرزميني كرده كه به خانه اي پر از مرده ختم مي شده است.

يا يكي از بچه ها داشته در خواب با استادش سر شعر حافظ و مولانا و سعدي بحث مي كرده و گفته شعر حافظ مخملي است.

 

ولي به جان خودم دروغ نمي گويم.چاخان هم نكردم.اين خواب ها نشان مي دهند كه دانشگاه ها چقدر ذهن بچه ها را به سمت مسائل علمي مي برند نه مسائل حاشيه اي.

 

لینک
       
سلام
صدای من را از دانشگاه تهران می شنويد.شايد هم نشنويد .چون اين جا به قدری شلوغ است که حتی صدای خودمان را هم نمی شنويم.قضيه از هفته پيش شروع شد و از اهانت روزنامه ايران به ترک ها.که البته اهانتی نبوده است.توی آن کاريکاتور سوسکی بود که تمام حرفهايش را به فارسی زد و کلمه آخرش را ترکی گفت.اگر اين طوری باشد ما هم برويم اعتراض که به فارس ها توهين شده است.
خلاصه تجمعی کردند ترکان در صحن دانشکده ادبيات.بعدش هم همه ريختند توی کريدور ها و با هم دستی دانشجويان دانشکده حقوق که به اخراج ۶ نفر از اساتيدشان اعتراض داشتند زدند و تمام شيشه ها را شکستنمد و در تالار ۸۵۰ذ نفری فردوسی که مال همايش های بزرگ ملی و بين المللی لاست را شکستند.البته کرم از خود درخت است.اگر نقاب به چهره های فلسفه و باستان شناسی نبودند که هرگز اين کار انجام نمی گرفت.
از طرف ديگر چند روز قبلش خوابگاه ها نا آرام بود و بچه ها به وضعيت خوابگاه ها بهداشت و امنيتش اعتراض داشتند.مدير تازه از راه رسيده کوی دانشگاه هم لطف کردند و ۷ نفر از دختران و پسران را از خوابگاه ها اخراج کردند.ساعت سه نصف شب سه شنبه دو خرداد خوابگاه ها شورش کردند و گارد پليس زحمت کشيد و قائله را خواباند با کتک زدن تنی چند از بچه ها که کار يک شان هم به بيمارستان کشيد.آن روز راه های منتهی به کوی را بستند و دانشکده علوم اجتماعی هم تحت نظر بود.
خلاصه از آن روز به بعد هر روز يک دانشکده اعتراض می کند.ديروز لباس شخصی ها يکی از بچه ها را دستگير کردند.هم زمان بسيج دانشجوئی به وضعيت دانشگاه اعتراض کرد.تنی چند از دانشجويان بی ظرفيت تنديس شهدای دانشکده حقوق را شکستند و عکس شهدارا پاره کردند.ليست اخراجی ها هم دو روز است که اعلام شده است.
احتمال می رود که امتحانات امسال از خرداد ما به شهريور ماه انتقال يابد.با اين همه خبر من تعجب می کنم که چرا اخبار سراسری اصلا اين موضوع را بروز نمی دهند.ممکن است يک بار ديگر حادثه کوی دانشگاه تکرار شود.
بيا حالا بعد از نود و بوقی ما آمديم دانشگاه آنهم سياسی ترين دانشگاه کشور .به قول يکی از بچه ها اين جا لجن زار سيسات است و از تنها چيزی که خبری نيست علم است و دانش.
لینک
       

"آرش بی تو سردمه ، منم تب دارم؟ "

شاید به نظر بیاید که معنی عشق را همه می دانیم اما شاید غریب ترین واژه و معنی نزد ما همین عشق باشد.

این مقایسه ایست میان شعر دیروز و شعر امروز؛عشق دیروز و عشق امروز.

امیدوارم شعر هایی که در جواب آمده گویای همه چیز باشد و معنای مورد نظر را برساند إن شا الله.

 

 بیا بریم/ بیا بریم/ بیا بریم /اینجا نمون/باید بریم به شهر عشق/بیا بریم اینجا نمون(فریدون)

پس کدامین شهر زانها خوشتر است؟/گفت:آن شهری که در وی دلبر است

هر کجا که یوسفی باشد چو ماه/جنت است ارچه که باشد قعر چاه(مولوی)

 

 

من ساده فکر می کردم تو همیشه با منی/ کاش از اول می دونستم که تو فکر رفتنی(شادمهر)

گر مرد رهی میان خون با ید رفت/از پای فتاده ،سر نگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/خود راه بگویدت که چون باید رفت(عطار)

 

من وتو حرفمون حرف هوس نیست/ اگرم از هوس باشه من و تو(شادمهر)

من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم/که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

 

تو که با ما یار نبودی کشتی ما را با حسودی(شادمهر)

غلام دولت انم که پایبند یکی است/به جانبی متعلق شد از هزار برست

گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان/هر روز خاطر با یکی،ما خود یکی داریم و بس(سعدی)

 

 

 

خونه قلب تو شلوغه(رضا صادقی)

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست/چون من در آن دیار هزاران غریب هست.

 

 

تو که با ما یار نبودی کشتی ما را با حسودی(شادمهر)

غلام دولت انم که پایبند یکی است/به جانبی متعلق شد از هزار برست

گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان/هر روز خاطر با یکی،ما خود یکی داریم و بس(سعدی)

 

من می دونم کی بود نگات رو دزدید/بعد گوشه ای نشست و ساده خندید(شادمهر)

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/تا بی خبر بمیرد دررنج خود پرستی

 

به نگاه عاشقونم نگو نه/ به لبای نیمه جونم نگو نه(عرشیا)

ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم/که لاله می دمد ازخون دیده فرهاد(حافظ)

قند است لب تو گر توانی/از وی  قَدَ ری به من رسانی(نظامی)

 

من می دونم کی بود نگات رو دزدید/بعد گوشه ای نشست و ساده خندید(شادمهر)

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/تا بی خبر بمیرد دررنج خود پرستی

 

 چیزی نگو/ قسم نخور/ تموم حرفات یه دروغه(رضا صادقی)

ما برون را ننگریم و قال را /ما درون را بنگریم و حال را

 

 

 

من درد/تو سرد(بنیامین بهادری)

مرا میبینی و هر دم زیادت می کنی دردم/تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم(حافظ)

از دوست به یادگار، دردی دارم /کان درد به صد هزار درمان ندهم(مولوی)

 

 

 

هوای بوی نم گرفته /دوباره دلم گرفته(بنیامین بهادری)

دل فایز تو عمدا می کنی تنگ/ که تا جای کس دیگر نباشد(فایز دشتستانی)

 

 

گفتم: حالا که پیر شدم/ گفتی: که از تو سیر شدم(رضا صادقی)

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم/هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

 

 تو رو خدا زخمم نشو /که تیکه پارس بدنم (رضا صادقی)

و زخم های من همه از عشق است/از عشق،عشق،عشق(فروغ فرخ زاد)

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم/وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

 

 

میرم و می میرم/ آسوده میشم از عشق/ میرم و می میرم(بنیامین بهادری)

پس از صد سال بعد از مرگ فایز/هنوز آواز دلبر دلبر آید(فایز دشتستانی)  

 

 

اگه دست توی دستام نذاری /خدا نگهدار(فریدون)

ای مدعی،عشق کار تو نیست/که نه صبر داری ،نه یارای ایست

 

 می خوام برم پا ندارم/می خوام نرم جا ندارم/گریه کنم دل ندارم/ داد بزنم نا ندارم(شادمهر)

نه فراقت نشستن، نه شکیب رخت بستن/نه مقام ایستادن ، نه گریز گاه دارم

نه اگر همی نشستم ،نظری کند به رحمت/نه اگر همی گریزم،دگری پناه دارد(سعدی)         

 

دل بسه گریه نکن/ دیگه رفت صداش نکن /از تو قاب پنجره /بی خودی نگاش نکن(شادمهر)

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

بلبل در ادبیاتمان نشان و نماد مدعی است ؛کسی که ادعای عشق دارد .در ادبیاتمان گاهی اوقات بلبل به همین خاطر نکوهش شده و امروز می بینیم که تمام نه برخی از عاشقان مثل بلبل تنها مدعی اند و بقیه یا عاشق نیستند یا تنها اولش بلبل اند و بعد به یکباره گرگی درنده می شوند. ماجرای عشق در این جا به پایان نمی رسد بلکه قصه ادامه دارد قصه ای که داستانش را شخصیت ها ی آن می نویسند.

پایان سخن این که عشق امروزی به قول جبران خلیل جبران عشقی است که "با شوق رشد می کند و بر اشتیاق می افزاید و با نخستین بوسه پژمرده می شود."

نوشته شده توسط اديب

 

لینک
       
سلام
قبلتر ها عدات نداشتم بيايم و متن را همين طوری دم دستی بنويسم و بروم ولی چه کنم که دست روزگار و قضای الهی و بازی فلک و همه با هم باعث شده که من بشوم اين کاره!
گفتم بدک نيست حالا که ما اينجائيم و مجبوريم برويم نمايشگاه یک گزراش هم از این رفتنمان بدهیم.البته شاید کار خیلی بیخودی باشد.البته بگویم که همین الان کلاس عربی ام تشکیل شده و من می خواهم نروم سر کلاس.خیلی خوب است نه؟
به دلیل این که من خیلی بیگانه رستم اولین غرفه هایی که دیدم بخش ریالی کتاب های خارجی بود.خیلی شلوغ بود و پدرمان درآمد تا توانستیم نصف کتاب ها را ببینیم.اما انصاف به خرج بدهیم کتاب های عربی عالی بودند.یعنی یک نفر که بخواهد با قیمت های ارزان یک کتاب خانه خوب درست کند به راحتی می تواند.دو تا انتشاراتی خیلی خوب هستند.یکی دارالفکر لبنان است . دیگری موسسه مطبوعات اعلمی.اگر خواستید کتاب بخرید به ناشرش خیلی دقت کنید .کتاب جلد گالینگور و کتاب های جینگیل پینگیلی هم نخرید.
بخش ارزی هم هر چی کتاب خوب داشت در روز های اول رندان )اساتید و دارندگان مدارک ارشد و دکتری( برده اند و چیزی برای ما فلک زده ها نمانده است.اصلا برای همین قضیه هم که شده است می روم درس می خوانم و ارشد قبول می شوم.
از میان ۷۰۰ انتشارات داخلی خیلی هایش به درد نخور است.حواستان باشد کلاه سرتان نرود.امیر کبیر اساطیر مرکز نشر نی انتشاراتی های خوبی هستند.البته من هم هنوز کامل ندیده ام.سعی می کنم دو سه روز دیگرم را توی نمایشگاه تلف کنم.البته بهتر است با ذهنیت بیائید نمایشگاه و دنبال کتاب خاصی بگردید.وگرنه بدبخت می شوید بخواهید تفننی نگاهی بیندازید.
خوب توصیه های مادر بزرگانه ام تمام شده است.
بهتر است بروم سر کلاس .نه؟
لینک
       

                                                                                                                                  

م.ح.ق.ق

ایست و چند ثانیه تمرکز:

چند روز پیش در بالکن را که باز کردم و خواستم لباس را از روی بند بردارم،فاخته ای از لب ایوان پر کشید و رفت.

امروز مامان می گفت که آره یک فاخته رفته است توی گلدان شمعدانی بچه گذاشته.

یک دفعه ذوق کردم در را باز کردم و نگاهش کردم اصلا نترسید.گفتم شاید این همان پرنده ای باشد که وقتی توی کوچه دارم می آیم می ایستد و نگاهم می کند.

 

انگار برای فاخته ها ترس معنایی ندارد.این پرنده ها همیشه در حال ریسکند و شاید هم خیلی باهوشند.همین فاخته ی ما نگاه می کنم می بینم فکر همه جا را کرده.اینجا اینقدر پر از گلدان است که گربه عمرا بتواند تخمش را بخورد.کلاغ هم که جرات نمی کند پایش را بگذارد توی بالکن.فقط ما می مانیم که انگار ما هم هر کاری می کنیم لولو خور خوره بشویم نمی شود.

خلاصه این فاخته ها با ریسک کردن عشق می کنند.لب پشت بام یا درخت یا هر جا که کمی بلند باشد می نشینند و بعد خودشان را توی هوا ول می کنند.حتی ما که وایستاده ایم اینجا می ترسیم نکند که بیفتند.

فکر می کنم شاید اگر من هم توی زندگی یک چند باری ریسک کنم بدک نباشد.حتی توی چیز های خیلی خیلی کوچک........

 

فصل دوم:

فقط صداهايشان را می شنيدم.وقتی دوباره سر زدم نه از فاخته خبر بود و نه از تخم ها ی کوچکش.کلاغ این بار جرات کرده بود!

 

لینک
       

این جا زندگی هم چون یک جریان آب در حرکتست گویی رهی را می سپارد تا به مقصدی رسد از جایی آغاز گشته و به جایی منتهی می شود و بالاخره آن گاه که آن قطره ی کوچک در دریا افتاد آسمان او را در آغوش خواهد کشید

 

لینک
       

یک شوخی بی مزه با تمام فسیل های تولیدی دانشگاه یا آن هایی که حتی یک بار پایشان به این جور جاهای خطرناک باز شده است.
تا حالا در مورد دانشگاه آکسفورد شنیده اید؟در موردسیستم حمل و نقلش چه طور؟
در شهر آکسفورد شما ماشین نمی بینید.همه با دوچرخه رفت و آمد می کنند.
حالا فرضش را بکنید که توی تهران هم برای کنترل آلودگی هوا ، دانشگاه تهران تصمیم بگیرد که از وسیله غیر آلوده کننده محیط زیست استفاده کند.و چون همه دوچرخه سواری بلد نیستند و یک سری از اساتید از شدت فسیلیت نتوانسته اند شاگرد خوبی تربیت کنند و مجبورند در سن 70 سالگی بیایند دانشگاه ،باید از وسیله ای بهتر استفاده کرد.شما وسیله ای سنتی تر از خر می شناسید؟
اما اول از همه باید یک خردانی یا همان طویله درست کرد که اساتید عزیز و دانشجویان تو سری خور ، خرهایشان را آنجا بگذارند .برای قاطی نشدن خرها بایست برایشان سیستم مغناطیسی درست کنیم و هر دانشجو یا استاد با کشیدن کارت به خر خودش آن را شناسایی کند.در ضمن دانشجوها نباید خرهایشان را در مجاورت اساتید بگذارند.
قانون اول : اگر خر استادی را دیدید که رد می شود ، خرتان را کنار بکشید.
قانون دوم : خرهای دانشجو ها نباید در محضر اساتید عرعر کنند.
قانون سوم : خر دانشجو باید زودتر از خر استاد به دانشگاه بیاید.
*
فکر می کنم قشنگ ترین تصور از این موقعیت مال دانشکده ادبیات باشد.
اول این که همه خرها خیلی رمانتیک هستند و علت اشتغال به این کارشان علاقه شدید به ادبیات است.
برای استفاده بهتر از خرها ، 20 واحد خرشناسی و ادبیات خرانه اضافه می شود.
نکته مهم تر این که اساتیدی که اسمشان همه جا نام بر دار است ، خرهایشان تبرک می شوند.
خر آموزشی ها حتما با قوانین آشناست.خر بعضی ها بیش از حد مودب است و خر یک سری های دیگر حتما عرعرش را با وزن عروضی می خواند.
خودتان می توانید این تصور را ادامه دهید.ولی خودمانیم عجب خر تو خری می شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لینک
       

للحق

چهارشنبه ــ شب عاشورا

*

امشبي را شه دين در حرمش مهمان است

مكن اي صبح طلوع

عصر فردا بدنش زير سم اسبان است

مكن اي صبح طلوع

*

هيئت عاشورائيان ــ دانشكده پرواز

عجب روز تاسوعائي بود و شب عاشورائي! باران رحمت خدا مي باريد.فكر كرده ايد بهش؟

آسمان ! آن موقعي كه بايد مي باريدي دريغ كردي!

*

همين بارش باران باعث شده بود همه جا خيس شود و فقط محوطه داخل سالن ها محفوظ بماند كه آن هم از زيادي جمعيت در حال انفجار بود.حتي خود انتظامات و اعضا هم غرفه ها را رها كرده بودند و رفته بودند توي سالن . ما و رفقا هم كه دير رسيديم و ترجيح داديم همان بيرون روي صندلي هاي انتظامات بنشينيم.عجب شبي بود!

بعد از زيارت عاشورا و قرآن ، سخنراني بود.سخنران باز هم آقاي زائري بود.سؤال اين بود : مي شود يكي در زمان ما عاشورائي و حسيني باشد يا نه؟

ماجراي اويس قرني را همه شنيده ايم.اويس از يمن آمد مدينه تا پيامبر را ببيند اما مادرش با او شرط كرد كه تا غروب بيشتر نماند.اويس به مدينه رسيد با شور و شوق اما پيامبر در مسافرت بود.اويس به خاطر قول مادرش بدون ديدن پيامبر بازگشت.پيامبر بعد از چند روز به مدينه رسيد.هوا را بو كرد و گفت : اني اشم رائحة الرحمان من قبل اليمن .

من از طرف يمن بوي خدا مي شنوم.

از پيامبر روايت شده است كه انسان هائي هستند كه با اين كه در جهادها با ما نبوده اند اما با ما بودند.اصحاب پرسيدند چه طوري؟

پيامبر جواب دادند : آن ها نياتشان با ماست اما بين ما و آنها فاصله افتاده.فاصله مكاني ، فاصله بيماري ها و فاصله هاي زماني.

پس تكليف ما و عاشورا هم مشخص شد.هر كس خودش ببيند ، اگر دلش با امام حسين است عاشورائي است.

يادتان هست كه دو تا از آن سه نا اميدي عاشورا را گفتم.سومي اش هنگامي است كه زينب با آهنگ "مهلا مهلا " حسين را از رفتن به سمت ميدان باز داشت و زير گلويش را بوسيد.

*

اگر خالص نشده اي زود باش تا به قافله اسارت بپيوندي ، اگر نمي تواني به قافله شهادت برسي.اصل قضيه همين نيست؟

 

لینک
       

للحق

چهارشنبه ــ ظهر تاسوعا ــ روز نهم

مسجد رضوي ــ خيابان شريف واقفي ــ سه راه ملك

اين مسجد را اكثر اصفهاني ها مي شناسند.حتي اگر مسجد را نشناسند ، حتما سخنران و پيش نمازش را مي شناسند: آقاي معمار منتظرين.

اين حاج آقا از حدود دوازده ــ سيزده سال پيش كه تازه ملبس شده بود و تازه هم ليسانس روان شناسي اش را گرفته بود سلسله سخنراني هائي راه انداخت در مورد موضوعات ديني.ابتدا اين سخنراني ها صبغه فكري بيشتري داشت.يعني عقلاني بود.بعد تر ها كه اين حاج آقا شد شاگرد مرحوم آقاي دولابي ، كم كم به جرگه محبتي ها پيوست.در مورد اين واژه توضيح مي دهم.خيلي ها در بين علما يك خط فرضي مي كشند .اين خط فرضي بر مبناي راه هاي رسيدن به خداست.يك سري معتقدند با رياضت راحت تر سعادتمند مي شويم و عده اي مي گويند محبت به ائمه و خدا راه را كوتاهتر مي كند.

خوب بگذريم.ما ساعت يازده و نيم صبح رسيديم به مسجد.وسط هاي سخنراني بود.سخنراني در مورد ادب و بزرگواري بود.يعني همان كرامت.كرامت هم كه دو نوع است.اوليه اش كه همان است كه خدا به همه آدم ها داده است : لقد كرمنا بني آدم.

اما نوع دومش اكتسابي است : ان اكرمكم عندالله اتقاكم.

از يكي از معصومين پرسيدند دين يعني چه؟

گفتند : دوستي دوستان ما و دشمني دشمنان ما.

پس حكم گريه كردن براي امام حسين (ع) و سينه زدن هم روشن شد.اين ها همه معناي دين مي دهد.

*

ساقي لب تشنگان

اي جان جانانم

سقاي طفلانم.

*

البته يك چيزي بگويم .اينجا هم بلاي دامنگير داشتيم.هم ريتم تند مداحي و هم اين كه همراه با اذان مداحي كردند .يعني دو تا بلندگو برداشتند و يكيشان اذان مي گفت و آن يكي مداحي مي كرد.يا للعجب!!!!!!!

*

لطف ائمه خورش سبزي بود.

راستي اصل قضيه چي بود؟

فكر نمي كنيد اصل قضيه اين است كه خالص شويم تا.....

 

لینک
       

للحق

 

سه شنبه ــ هشتم محرم ــ شب تاسوعا

يا اخا ! ادرك اخاك.

 

*

شب تاسوعا آدم مهمان خيلي هاست : اول مهمان خود آقا اباالفضل كه صاحب فضل و كرم است و غير ممكن است كه كسي را دست خالي رد كند.دوم مهمان حضرت زهراست كه به پاس ادب عباس در مقابل امام حسين پذيراي مهمانانش است.سوم ام البنين است كه دعا گوي تمام عزاداران پسرش است.ادب را عباس از مادرش ياد گرفت.مهمان حسين (ع) بودن هم كه جاي خود دارد.راستي زينب هم حتما مي آيد.مگر مي شود علمدار بيفتد و علمش روي خاك بغلتد و همه نيايند.

يك كس ديگري هم مي آيد.خودش گفته است كه هر جا روضه عمويم عباس خوانده شود من حتما مي آيم.

*

شب تاسوعا رفتيم عاشورائيان.اين دفعه مراسمشان را در دانشكده پرواز فلكه فيض گرفته اند.به قول يكي از اعضاي خودشان از دم در تا وقتي بنشيني ، چهل نفر بهت خوش آمديد مي گويند.

اين هيئت يك چيز جالب دارد و آن اين كه اعضايش همه نوجوانند كه بالتبع مجلس را هم همين ها مي گردانند.

توي راه تا برسي به سالن اصلي هفت ــ هشت تا غرفه مي بيني.غرفه اول مال عضو شدن است و غرفه دوم كمك هاي مردمي و غرفه سوم نشريه و غرفه بعدي گپ دوستانه و بعدي اش مال فروش سي دي و نوار است.و آخري كه الهي خدا خيرشان بدهد مال چائي است.ما هم سه نفري كفش هايمان را در آورديم و رفتيم تو.وسط زيارت عاشورا بود و بعدش هم قرآن و بعد سخنراني.

سخنران آقاي زائري بود.راستي فهميده ايد كه آقاي زائري شده سردبير همشهري.از اول تا آخر چند بار بيشتر گفتم ايول به اين آدم.خيلي است آدم روحاني باشد و توي عرصه روزنامه نگاري هم حرفي براي گفتن داشته باشد و تازه روضه هم بخواند.

خوب فكر كنم زمينه حرف هاي آقاي زائري مشخص است: ادبيات اهل بيت براي برخورد با مردم.مي شود در همين عصر هم حسيني و كربلائي بود با توجه به اين كه : كل يوم عاشورا ، كل ارض كربلا؟

حضرت موسي از خدا پرسيد : اگر تو جاي من بنده بودي چي كارمي كردي؟خدا هم جواب فرستاد كه يك كوله مي انداختم روي دوشمو توي كوچه ها مي گشتم و مشكلات مردم را حل مي كردم.(خودمانيم ها ! اين موسي هم خيلي زرنگ بوده است.)

خوب پس بايد منش اوليا و انبيا و ائمه هم همين باشد كه هست.همين منش است كه باعث برتري مي شود وگرنه قيافه و اين ها كه مطرح نيست.خيلي از همين اوليا خيلي هم معمولي اند.

پس مشخص شد كه اگر كسي بخواهد حسيني بشود بايد چه كند؟

*

عاشورائيان اين همه بودجه را از كجا مي آورد؟

عرض مي كنم چرا اين حرف را مي زنم.اين ها رفته اند از تهران كارگردان آورده اند براي صحنه هاي تعزيه مانند مجلس.

عزاداري شان شيوه جديدي داشت.يك تكه مداحي زنده بعد روضه خواني همراه با تعزيه.جايتان خالي دلمان خيلي سوخت.

*

و اما اصل قضيه....

نه ! لطف آقا اين بود كه نذري هم دادند : پلو و خورش قيمه.

اما اصل قضيه چيز ديگري است.

راستي ! اصل قضيه چيست؟

 

لینک